سر کلاس ریاضی:
معلم: «خیلی حواستون باشهها! توی اینجور سؤالهای نظریه اعداد، عددهایی رو که بهدست آوردین باید حتماً توی رابطهی اصلی چک کنین. وگرنه کلاً حل سؤال به «اِف» میره.»
شاگرد: «آقا «به اِف میره» یعنی چی؟»
معلم: لیعنی ... یعنی «به فنا میره» دیگه.»
شاگرد: «اِ اِ ...! من همیشه فکر میکردم یعنی «به فاک میره». اشتباه میکردم؟»
معلم: «هان!!؟؟ شاگرد هم شاگردهای قدیم!»
مسیح در جستجوی پدر
روزی مسیح در بهشت برآن شد تا پدر خود را بیابد. راه افتاد و گشت و گشت تا پیرمردی با موهای سپید ِ بلند، چشمان ِ درخشان و سیمایی بس جذاب و نورانی را دید که در گوشه ای از بهشت میخرامد.
نزد او شد و پرسید: ای پدر! شما در دنیای فانی چکاره بودید؟
پیرمرد گفت: «نجار»
برقی از چشمان مسیح بدرخشید و از او پرسید: «آیا پسری هم داشتی؟»
پیرمرد پاسخ داد: «آری! بدون این که ازدواج کنم، خداوند پسری به من عطا فرمود که در پهنه گیتی به شهرتی عظیم رسید!»
مسیح ناگاه او را درآغوش گرفت و فریاد زد: «آه پدر!»
پیرمرد نیز او را در آغوش گرفت و گفت: «آه پینوکیو!»
اگر عمر دوباره داشتم گلهای بیشتری میچیدم
دان هرالد کاریکاتوریست و طنزنویس آمریکایى در سال 1889 در ایندیانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تالیفات زیادى است اما قطعه کوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم» معروف است.
I'd Pick More Daisies
Of course, you can't unfry an egg, but there is no law against thinking about it.
If I had my life to live over, I would try to make more mistakes. I would relax. I would be sillier than I have been this trip. I know of very few things that I would take seriously. I would be less hygienic. I would go more places. I would climb more mountains and swim more rivers. I would eat more ice cream and less bran.
I would have more actual troubles and fewer imaginary troubles. You see, I have been one of those fellows who live prudently and sanely, hour after hour, day after day. Oh, I have had my moments. But if I had it to do over again, I would have more of them - a lot more. I never go anywhere without a thermometer, a gargle, a raincoat and a parachute. If I had it to do over, I would travel lighter.
It may be too late to unteach an old dog old tricks, but perhaps a word from the unwise may be of benefit to a coming generation. It may help them to fall into some of the pitfalls I have avoided.
If I had my life to live over, I would pay less attention to people who teach tension. In a world of specialization we naturally have a superabundance of individuals who cry at us to be serious about their individual specialty. They tell us we must learn Latin or History; otherwise we will be disgraced and ruined and flunked and failed. After a dozen or so of these protagonists have worked on a young mind, they are apt to leave it in hard knots for life. I wish they had sold me Latin and History as a lark.
I would seek out more teachers who inspire relaxation and fun. I had a few of them, fortunately, and I figure it was they who kept me from going entirely to the dogs. From them I learned how to gather what few scraggly daisies I have gathered along life's cindery pathway.
If I had my life to live over, I would start barefooted a little earlier in the spring and stay that way a little later in the fall. I would play hooky more. I would shoot more paper wads at my teachers. I would have more dogs. I would keep later hours. I'd have more sweethearts. I would fish more. I would go to more circuses. I would go to more dances. I would ride on more merry-go-rounds. I would be carefree as long as I could, or at least until I got some care- instead of having my cares in advance.
More errors are made solemnly than in fun. The rubs of family life come in moments of intense seriousness rather that in moments of light-heartedness. If nations - to magnify my point - declared international carnivals instead of international war, how much better that would be!
G.K. Chesterton once said, "A characteristic of the great saints is their power of levity. Angels can fly because they can take themselves lightly. One 'settles down' into a sort of selfish seriousness; but one has to rise to a gay self-forgetfulness. A man falls into a 'brown study'; he reaches up at a blue sky."
In a world in which practically everybody else seems to be consecrated to the gravity of the situation, I would rise to glorify the levity of the situation. For I agree with Will Durant that "gaiety is wiser than wisdom."
I doubt, however, that I'll do much damage with my creed. The opposition is too strong. There are too many serious people trying to get everybody else to be too darned serious.
و ترجمه نه چندان خوبی که پیدا کردم (از اینکه خودم وقت نگذاشتم برای ترجمه که چیز بهتری تقدیم کنم عذر میخواهم!):
البته آب ریخته را نتوان به کوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوین نشده که فکرش را منع کرده باشد.
اگر عمر دوباره داشتم مىکوشیدم اشتباهات بیشترى مرتکب شوم. همه چیز را آسان مىگرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابلهتر مىشدم. فقط شمارى اندک از رویدادها را جدى مىگرفتم. اهمیت کمترى به بهداشت مىدادم. به مسافرت بیشتر مىرفتم. از کوههاى بیشترى بالا مىرفتم و در رودخانههاى بیشترى شنا مىکردم. بستنى بیشتر مىخوردم و اسفناج کمتری.
مشکلات واقعى بیشترى مىداشتم و مشکلات واهى کمترى. آخر، ببینید، من از آن آدمهایى بودهام که بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى کردهام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشتهام. اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظاتِ خوشى بیشتر مىداشتم. من هرگز جایى بدون یک دَماسنج، یک شیشه داروى قرقره دهان، یک پالتوى بارانى و یک چتر نجات نمىروم. اگر عمر دوباره داشتم، سبکتر سفر مىکردم. [...]
اگر عمر دوباره داشتم، توجه کمتری به آدمهایی میکردند که به ما تنش و اضطراب یاد میدهند. در دنیایی که روز به روز تخصصیتر میشود به وفور آدمهایی یافت میشوند که از مامیخواهند تخصصشان را جدیتر بگیریم. آنها به ما میگویند لاتین یا تاریخ یاد بگیریم، وگرنه بیچاره و بدبخت و ناموفق خواهیم بود. کافیاست چند تا از این نوع معلمها روی ذهن یک نوجوان کار کنند و احتمالا برای همیشه ذهنش را با چند گره لاعلاج رها کنند. [...]
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مىرفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مىدادم. از مدرسه بیشتر جیم مىشدم. گلولههاى کاغذى بیشترى سمت معلمهایم پرتاب مىکردم. سگهاى بیشترى به خانه مىآوردم. دیرتر به رختخواب مىرفتم و مىخوابیدم. بیشتر عاشق مىشدم. به ماهیگیرى بیشتر مىرفتم. پایکوبى و دست افشانى بیشتر مىکردم. سوار چرخ و فلک بیشتر مىشدم. به سیرک بیشتر مىرفتم.
در روزگارى که تقریباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مىکنند، من بر پا مىشدم و به ستایش سهل و آسانتر گرفتن اوضاع مىپرداختم. زیرا من با «ویل دورانت» موافقم که مىگوید «شادى از خرد عاقلتر است».
اگر عمر دوباره داشتم، «گْلِ مینا از چمنزارها بیشتر مى چیدم»
توی اتاق رختكن یک كلوپ گلف، وقتی همه آقايان جمع بودند ناگهان موبايلی که روی یکی از نيمكتها قرارداشت شروع به زنگ زدن میکند.
مردی كه نزديك موبايل نشسته بود دكمه اسپيكر موبايل رو فشار میدهد و شروع میکند به صحبت کردن. بقیه آقايان هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه میشوند.
مرد: «الو؟»
صدای زن آن طرف خط: «الو سلام عزيزم. تو هنوز توی كلوپ هستی؟»
مرد: «آره!»
زن: «من توی فروشگاه بزرگ هستم. اينجا یک كت چرمی خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره! اشكالی نداره اگه بخرمش؟»
مرد : «نه! اگر اینقدر دوستش داری اشكالی نداره!»
زن: «من یک سری هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهای جديد ۲۰۰۶ رو ديدم. يكيشون خيلی قشنگ بود قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود!»
مرد: «باشه! ولی با اين قيمت سعی كن ماشين رو با تمام امكانات جانبی بخری!»
زن: «عالیه! اوه راستی یک چيز ديگه اون خونهای رو كه قبلا میخواستيم بخريم دوباره توی بنگاه برای فروش گذاشتن. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره!»
مرد: «خوب برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولی سعی كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندی!!!»
زن: «خيلی خوبه. بعداً میبينمت عزيزم، خداحافظ!»
مرد: «خداحافظ!»
بعد مرد نگاهی به آقايانی كه با حسرت نگاهش ميكردند انداخت و گفت: «كسی نميدونه اين موبايل مال كیه؟!»
مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید:
«ببخشید آقا! من قرار مهمّی دارم، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟»
مرد روی زمین: «بله، شما در ارتفاع حدودا ۶ متری در طول جغرافیایی "۱٨'۲۴ﹾ۸۷ و عرض جغرافیایی "۴۱'۲۱ﹾ۳۷ هستید.»
مرد بالن سوار: «شما باید مهندس باشید.»
مرد روی زمین: «بله، از کجا فهمیدید؟؟»
مرد بالن سوار: «چون اطلاعاتی که به من دادید اگر چه کاملا ًدقیق بود به درد من نمیخورد و من هنوز نمیدانم کجا هستم و به موقع به قرارم میرسم یا نه؟»
مرد روی زمین: «شما باید مدیر باشید.»
مرد بالن سوار: «بله، از کجا فهمیدید؟؟؟»
مرد روی زمین: «چون شما نمیدانید کجا هستید و به کجا میخواهید بروید. قولی دادهاید و نمیدانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند. واقعیت این است که شما هنوز در موقعیت قبلی هستید، هر چند ممکن است من در بیان موقعیت شما چند میلیمتر خطا داشته باشم!»
ساعت 11 همه بیماران میمردند
چند وقتی بود در بخش مراقبتهای ویژه یک بیمارستان معروف، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان میسپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.
این مساله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط میدانستند.کسی قادر به حل این مساله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه میمیرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعتها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند. در محل و ساعت موعود، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...
دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که «پوکی جانسون» نظافتچی پارهوقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات (Life support system) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد!
